تبلیغات

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

نگاهی کوتاه به فیلم changeling

ارسال شده توسط پویان | تقد فيلم هاي هاليوود | یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ ۱۱:۲۲ ق.ظ

changeling

یکی از بهترین فیلم هایی که در چند وقت اخیر دیدم.آنجلینا جولی بعد از گم شدن پسرش با پلیس ارتباط برقرار میکنه و این خبر رو به پلیس میده و پلیس در پی این خبر ۵ ماه بعد پسر آنجلینا رو پیدا می کنه اما آنجلینا در همون لحظه اول تشخیص میده که پسرش نیست و حتی شبیهش هم نیست ولی پلیس متقاعدش می کنه که این پسرته.و بعد به خاطر این که آنجلینا متقاعد نمیشه به یک کلینیک روانی منتقل میشه و به صورت اتفاقی پسری که خودش رو به جای والتر کلینز پسر آنجلینا در فیلم جا زده در نزد پلیس به حقایق وحشتناکی اشاره میکنه و در ادامه با یک فیلم در ادامه فیلم هایی در رابطه با قاتلین زنجیره ای روبرو هستیم این بار با کارگردانی کلینت ایستوود که همیشه اعضای آکادمی بیشتر از قابلیت هاش تحویلش گرفتند در ادامه مشخص میشه که اون پسر با همکاری مردی بیش از ۲۰ پسر بچه را کشته اند.و حال سوال اینجاست که والتر در این بین بوده است یا نه؟.از اون فیلم هایی است که حتماً باید دید.
امتیاز : ۸٫۵ از ۱۰

نگاهی کوتاه به فیلم (District 9 (2009

ارسال شده توسط پویان | تقد فيلم هاي هاليوود | یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸ ۱۱:۲۰ ق.ظ


خلاصه داستان :
منطقه ۹ – District 9
داستان فیلم منطقه ۹ ، در نقطه ای در آفریقای جنوبی رخ می دهد .جایی که موجودات بیگانه حدود ۲۸ سال قبل به آنجا آمده اند و اکنون این مکان را بعنوان قرنطینه ای برای فعالییت های خود درآورده اند و همه جا اخطارهای” هیچ بشری نزدیک نشود ” را نصب کرده اند. موجوداتی با قدرتی فوق العاده که هر انسانی به آنها نزدیک شود را از پای در می آورند .تمام حملات به آنها بی نتیجه مانده و حالا تنها یک مرد با نام ویکوس ون (شارلتو کاپلی) می تواند با سلاح مقابله با آنها را فعال کند، ….
ژانر : Action | Drama | Sci-Fi | Thriller
کارگردان: Neill Blomkamp
نویسندگان:Neill Blomkamp ، Terri Tatchell
تاریخ اکران : ۱۴ آگوست ۲۰۰۹
پیش پرده در youtube
بازیگران :Nathalie Boltt ، Sharlto Copley ، Jason Cope ، William Allen Young
درجه بندی فیلم :R
زمان فیلم : ۱۱۲دقیقه/رنگی/امریکا
کمپانی توزیع کننده :Key Creatives

یه توضیح دیگه هم بدم که اگه ۱۰ یا ۱۵ دقیقه اول فیلمو دیدید فرتی فیلمو پاک نکنید بعد بگین عجب فبلم آشغالی معرفی کردی اول فیلم یجوری مستند مانند هست بعد از اون کم کم محو فیلم میشین

نقش‌هایی که دنیا را تکان دادند.

ارسال شده توسط پویان | تقد فيلم هاي هاليوود | جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ ۱۲:۲۵ ب.ظ

چه چیزی ضامن خلق یک بازی تاثیر‌گذار است؟ فرو رفتن تمام و کمال در قالب شخصیت فیلم؟ البته! ادای بی‌‌عیب و نقص دیالوگ‌هایی که به دست‌تان داده شده است؟ شکی نیست!‌ البته چنین پاسخی هم قابل قبول است: «تقریبا هر کاری که رابرت دونیرو و آل پاچینو انجام می‌دهند». این دو شمایل فرهنگ مردم پسند که تاکنون چندین نقش فوق‌العاده ماندگار برای‌مان به یادگار گذاشته‌اند و مایکل جردن و اسکاتی پیپن عالم سینما محسوب می‌شوند و دست بر قضا سابقه تحصیل در یک مدرسه بازیگری را در کارنامه دارند در فیلم «قتل عادلانه» پس از سال‌ها مجددا روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند. بحث درباره برتری این دو بر یکدیگر به ذائقه هنری افراد بستگی دارد با این حال طرفداران پاچینو ادعا می‌کنند وی شخصیتی بر پرده سینما از خود بروز می‌دهد که نمی‌توانید لحظه‌ای از آن چشم بردارید و در مقابل عشاق دونیرو به همه فن‌حریف بودن وی اشاره می‌کنند که در فیلم‌های مانند «ملاقات با والدین» و «کازینو» نمود دارد. البته شیفته هر کدام از این دو نفر باشید مطمئنا به خطا نرفته‌اید. به مناسبت سومین حضور مشترک پاچینو و دونیرو در یک فیلم سینمایی نقش‌های ماندگار و بزرگ‌ آن دو با هم مرور می‌کنیم.
آل پاچینو
وقتی بدانیم پاچینو بازیگری را زیر نظر استاد بزرگ بازیگری لی استراسبرگ فرا گرفته است دیگر از هشت‌بار نامزد شدن برای جایزه اسکار تعجب نمی‌کنیم؛ البته وی در اوج ناباوری تنها یک‌بار این جایزه را به خانه برده است. پاچینو که پرده سینما را مانند کوسه فیلم «آواره‌ها» به دندان می‌کشد یکی از تاثیرگذارترین بازیگران در ۴۰ سال اخیر محسوب می‌شود که شاید به یاد ماندنی‌ترین مونولوگ تاریخ سینما را هم به زبان آورده باشد. یکی از ویژگی‌های پاچینو که اهمیت وی در عالم بازیگری را مضاعف می‌کند اشتیاق وی به ایفای نقش‌های فرعی و ایمان به کار گروهی است. میلان کوندرا یک‌بار گفته بود: «نقش‌های کوچک وجود ندارد و این بازیگر هستند که کوچکی خود را به فیلم منتقل می‌کنند». ظاهرا ‌این ایتالیایی آتشین مزاج خود را در برابر دوربین و البته پشت دوربین قربانی‌ حرفه‌اش کرده است تا صحت این عقیده اثبات شود.
مایکل کورلئونه؛ پدر خوانده یک و دو
بی‌تردید وقتی قرار باشد از «بهترین فیلم‌های اصیل و دنباله‌ای» نام ببرم اولین گزینه‌‌هایی که به ذهنم می‌رسند قسمت اول و دوم سه‌‌گانه «پدر خوانده» هستند که اعتبار خود را از بازی بی‌عیب و نقص پاچینو در نقش مایکل کورلئونه و سرکرده گروه گنگستری می‌گیرند. سیر تکامل مایکل کورلئونه در این دو فیلم بی‌نظیر و بی‌همتاست که با زدودن لایه معصومیت مایکل آغاز می‌شود و به بی‌رحمی و فوران نیروی جوانی منتهی می‌شود. بسیاری از منتقدان مایکل کورلئونه را بهترین نمونه «شخصیت» در تمام تاریخ سینما می‌دانند که البته به سختی می‌توان در رد این ادعا قد علم کرد. در این فیلم‌ها شاهد اجرا‌های درخشان دیگری از جانب مارلون براندو، رابرت دونیرو و دیگران هستیم اما پاچینو قلب تپنده سه‌گانه «پدر خوانده» است.
سرهنگ دوم فرانک اسلید؛ بوی خوش زن
هووآآ! اگر کسی به دنبال یک بازی شخصیت محور درخشان باشد باید به سراغ نقش پاچینو در این فیلم در قالب یک نظامی افسرده و نابینا برود. این فیلم که اولین اسکار پاچینو را برایش به ارمغان آورد از بخش لطیف شخصیت وی به عنوان یک بازیگر پرده برمی‌دارد. صحنه تانگوی وی در این فیلم الهام‌بخش مردان بسیاری بوده و درست زمانی که خیال می‌کنید شخصیتش سر عقل آمده است با چنین جمله‌ای به شما یادآوری می‌کند که: «تازه دارم گرم می‌شم» (جمله‌ای که در مونولوگ اوج فیلم در مدرسه گفته می‌شود و مطمئنا عامل اصلی اسکار پاچینو بوده است). به علاوه پاچینو در این فیلم از کریس اودانل بازی می‌گیرد که خودش کار بزرگی است!
فرانک سرپیکو؛ سرپیکو
فیلم‌های جنایی معدودی می‌توانند در برابر «سرپیکو» حرفی برای گفتن داشته باشند. پاچینو در این فیلم به راحتی آب خوردن پلیسی که گرفتار فساد ریشه‌‌دار شده است را به تصویر می‌کشد. نقش وی در «سرپیکو» کتاب درسی است برای اینکه حواس‌تان باشد آرزوی چه چیزی را در سر دارید؛ به علاوه وی در این فیلم به خوبی بی‌تفاوتی نظام قانونی به مسائل جامعه را نشان می‌دهد که در نهایت همین نظام به وی پشت می‌کند. بعد از تماشای «سرپیکو» با خودتان می‌گویید نویسندگان «رفتگان» باید از روی این فیلم مشق می‌نوشتند.
سانی ورتزیک؛ بعدازظهر نحس
گاهی اوقات مجبورید برای اینکه خرج عمل دوست‌تان را در بیاورید به یک بانک دستبرد بزنید. کار خوبی است؟ شاید نه؛ اما وقتی پاچینو نقش دزد را بازی می‌کند دیگر نمی‌توانید با موقعیتی که وی در آن گرفتار شده است همذات پنداری نکنید. پاچینو در عین اینکه از عقاید یک کهنه سرباز جنگ ویتنام درباره حقوق دگرباشان دفاع می‌کند خصوصیات آدم معمولی آن بازه زمانی را هم بازتاب می‌دهد.
تونی مونتانا؛ صورت زخمی
پاچینو در این فیلم حکایت تمام عیار پست و بلند یک گنگستر را به نمایش می‌گذارد. «صورت زخمی» فیلمی است که احتمالا در آرشیو دی‌وی‌‌دی‌های هر سینما دوستی پیدا می‌شود و مطمئنم تمام ستاره‌‌های هیپ هاپی که در برنامه «Cribs» شبکه MTV نشان داده می‌شوند نسخه‌ای از این فیلم را دارند. این فیلم همچنین قطعا منبع الهام برخی بازی‌های ویدئویی مانند «Grand Theft Auto» بوده است. پاچینو در فیلمی که همواره به دلیل خشونت گرافیکی‌اش تقبیح شده است از افت و خیز‌های احساسی شخصیت خود غافل نمی‌شود و مثلا همان زمانی سر به سر میشل فایفر می‌گذارد به پرواز پلیکان‌ها در تلویزیون هم نگاه می‌کند؛ یا جایی که به مانی ریبرا تفهیم می‌کند نباید به خواهر تونی مونتانا دست‌درازی کند. مونتانا در این فیلم یک مهاجر کوبایی است که گرفتار یک تراژدی یونانی امروزی می‌شود و پاچینو به قدری این شخصیت را باورپذیر بازی می‌کند که در پایان فیلم وقتی در مقابل آن مجسمه‌‌ای که عبارت «دنیا متعلق به من است» روی آن نقش بسته است جان می‌دهد از صمیم قلب باور می‌کنید تا قبل از مرگ مونتانا جهان واقعا متعلق به او بوده است (عبارتی که با حروف نئونی روی مجسمه طلایی‌های رنگ سکانس پایانی نقش بسته چنین جمله‌ای است: «دنیا متعلق به تو است». تغییر حاصله به اشتباه یا اغماض نویسنده برمی‌گردد. م)
انتخاب افتخاری: جان میلتون؛ «وکیل مدافع شیطان»
رابرت دونیرو
هر کس که بچه طلایی مارتین اسکورسیزی باشد چاره‌ای جز ماندگار شدن ندارد. ظاهرا رابرت دونیرو به عنوان یک بازیگر متد می‌تواند هر نقشی را که جلویش بگذارید برای‌تان بازی کند. می‌خواهید نقش یک ورزشکار و تاریک و روشن زندگی او را به تصویر بکشد؟ در «آهسته طبل بزن» این کار را کرده است. می‌خواهید در یک حکایت پر سوز و گداز درباره یک فرد بیمار بازی می‌کند؟ در «بیدار شدگان» از عهده‌اش بر آمده است. نقش گنگستر؟ دونیرو در خواب هم می‌تواند انجامش دهد! اگر جرات کردید و شک به دلتان راه دادید فقط کافی است به «تسخیر ناپذیران»، «کازینو» و قسمت دوم‌ «پدرخوانده» نگاهی بیندازید. دوران اوج دونیرو با تاثیرگذارترین نقش‌هایی همراه است که تاکنون به چشم‌مان دیده‌ایم. شرط‌بندی کردن علیه بازیگری که تا به حال شش‌بار نامزد جایزه اسکار بوده اصلا کار عاقلانه‌ای نیست.
جیک لاموتا؛ گاو خشمگین
دونیرو در این فیلم شخصیت جیک را به یک مبارز خودویرانگر تبدیل می‌کند و همین نکته است که همیشه باعث حیرتم می‌شود؛ درست مانند اینکه شخصیتی را تصور کنید که با درون خودش مبارزه می‌کند و در نهایت تمام ارتباط‌ و وابستگی‌های اطراف خود را هم از بین می‌برد. تغییر و تحول فیزیکی دونیرو از ابتدا تا انتهای فیلم (اضافه کردن ۶۰ پوند به وزن حقیقی خود) را هم حساب کنید تا به اوج توانایی‌اش پی ببرید. و البته در این فیلم با یکی از بهترین‌ نمونه‌های بازی منطبق بر متد اکتینگ مواجه هستید. دونیرو همچنین نقطه اتکایی برای اسکورسیزی بود تا بتواند برای تمام کردن «گاو خشمگین» اعتیادش به کوکائین را کنار بگذارد. بیایید از کوتوله پرحرف فیلم هم یادی بکنیم: جو پشی.
مایکل ورونسکی؛‌ شکارچی گوزن
تراژیک تنها واژه‌ای است که می‌توان با کمک آن بلاهایی که بر سر شخصیت دونیرو در این فیلم نازل می‌‌شود توصیف کرد؛ شخصیتی که از یک طرف عشق خود را از دست می‌دهد و از طرف دیگر با مردی رفاقت دارد که همسر همان عشق از دست رفته است. در واقع شخصیت دونیرو در بستر یک حکایت کلاسیک روزگار می‌گذراند. صحنه رولت روسی که در آن دونیرو سعی می‌کند زندگی فراموش شده دوستش را نجات دهد یکی از تاثیرگذارترین صحنه‌هایی است که تا به حال بر پرده سینما نقش بسته است و شخصا هر بار به تماشایش می‌نشینم قلبم به تپش می‌افتد. این فیلم همچنین از حضور بازیگران جوان و توانایی همچون مریل استریپ و کریستوفر واکن سود می‌برد که دونیرو از ابتدا تا انتها شانه به شانه همگی آنها باقی می‌ماند.
مکس کیدی؛‌ تنگه وحشت
«مشاور! بیا بیرون. هر کجا هستی بیا بیرون». هیچ چیز برایم خنده‌دارتر از این نبود که در دوران دبیرستان به اتاق مشاور بروم و با فریاد این جمله را به زبان بیاورم و می‌خواهم از دونیرو به خاطر این جمله تشکر کنم. وی برای نقش یک مجرم فراری بی‌رحم که هدفی جز ترساندن باعث و بانی به زندان افتادنش یعنی یک وکیل تسخیری ندارد نامزد اسکار شد و با این نقش یکی از هراس انگیز‌ترین شخصیت‌های تمام دوران‌ها را خلق کرد. کافی است ساعت سه صبح در سایت MySpace به دنبال اسم مکس کیدی بگردید تا بفهمید نباید هرگز سر به سر رابرت دونیرو بگذارید. شیوه‌ بازیگری وی در این فیلم در سال‌های بعد به استاندارد فیلم‌های تعلیق‌محور از جنس «هفت» تبدیل شد که قاتل‌شان علاوه بر ترس‌های جسمانی به لحاظ روان‌شناختی هم تماشاگر را می‌ترسانند.
جیمی کانوی؛ رفقای خوب
به نظر من دو نوع گنگستر کلاسیک وجود دارد. در یک طرف با روان پریش‌های از قبیل جو پشی مواجهیم که مانند دیوانه‌ای ادواری هستند و همان اول داستان دست خود را برای شما رو می‌کنند. اما در طرف دیگر گنگستر‌های دیگری وجود دارند که آرام صحبت می‌کنند و مانند جیمی کانوی در این فیلم وقتش که برسد به خوبی خودنمایی می‌کنند. کانوی از همان شخصیت‌هایی است که واقعا شما را ترغیب می‌کند از شخصیت‌های منفی جانبداری کنید. همانقدر که کانوی در این ابتدای این فیلم یک گنگستر تازه کار است در عوض دونیرو با کمک فیلمنامه نیکلاس پیله‌جی اوج توانایی‌های خود را به نمایش می‌گذارد. نقش دونیرو به اندازه کورلئونه جوان در پدرخوانده تاثیر‌گذار است اما دونیرو استفاده بهتری از سر تکان دادن می‌کند.
تراویس بیکل؛ راننده تاکسی
بی‌تردید دونیرو بهترین بازی عمرش را در نقش تراویس بیکل ایفا کرده است. بیکل یک کهنه سرباز جنگ ویتنام است که تلاش می‌کند در جانب پوچ و بی‌معنی هستی معنایی پیدا کند. دونیرو در لباس یک ضدقهرمان تمام عیار از همان ابتدا شخصیت مردی که به‌‌طور خطرناکی به لبه‌های زندگی نزدیک شده است را رونمایی می‌کند و می‌تواند یکی از ۱۰ بازی برتر تمام دوران سینما محسوب شود. بیکل در این فیلم یکی از عالی‌ترین نمونه‌های شخصیت تنها و افسرده است که می‌خواهد انتقام تنهایی و افسردگی خود را از جامعه غیرمسوول و بی‌تفاوت بگیرد. صحنه‌ای که بیکل روی کاناپه می‌نشیند و با دست سه‌بار به سرش شلیک می‌کند فریبندگی غیر قابل انکاری دارد. تراویس بیکل همچنین یکی از شخصیت‌های ارجاعی برای هواداران هیث لجر است. دونیرو جایزه اسکار این فیلم را به پیتر فینچ بازیگر فیلم «شبکه» واگذار کرد.
انتخاب افتخاری: لئونارد لو؛ «بیدار شدگان»
منبع: Film School Rejects

ورود فناوری‌های متفاوت تصویربرداری با جدیدترین فیلم جیمز کامرون تقابل علم و تخیل در دنیای سه بعدی

ارسال شده توسط پویان | تقد فيلم هاي هاليوود | پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸ ۴:۰۴ ب.ظ


آواتار فیلم جدید جیمز کامرون، در حالی ۲۸ آذر در سینماهای جهان اکران شد که کارشناسان و صاحب‌نظران عرصه سینما از مدت‌ها پیش آن را مطرح‌ترین فیلم سال ۲۰۱۰ معرفی کرده بودند.

اگرچه ایده ساخت آواتار به سال ۱۹۹۵ بازمی‌گردد، اما کامرون باید سال‌ها صبر می‌کرد تا فناوری‌های لازم برای تحقق رویاهایش ساخته شوند. چراکه فیلم او تلفیقی از فیلم زنده و انیمیشن رایانه‌ای است و غیر از تکنیک‌های ویژه رایانه‌ای، فیلمبرداری آن هم به کمک دوربین‌های ویژه به صورت سه‌بعدی انجام شده است. صرف هزینه‌های بسیار زیاد برای خلق جلوه‌های ویژه تصویری باعث شدند تا آواتار پر هزینه‌ترین فیلم تاریخ سینما لقب بگیرد.

البته به نظر می‌رسد این سرمایه‌گذاری خیلی بیشتر از آنچه قبلا تصور می‌شد بازگشت داشته باشد، چراکه در هفته‌های اول اکران، سالن سینماهای جهان به تسخیر این فیلم علمی- تخیلی درآمده است.
داستان آواتاردر سال ۲۱۵۴ میلادی اتفاق می‌افتد و در رابطه با ماموریتی جدید توسط نیروهای نظامی آمریکا در قمری به اندازه کره زمین است که دور سیاره‌ای به نام پولی‌نموس در منظومه آلفا ‌ قنطورس،‌ می‌چرخد، در این ماموریت انسان‌ها در ادامه جستجوی خود برای پیدا کردن منابع جدید و حیات، به پاندورا می‌رسند.
پاندورا قمری سیاره مانند و سرسبز با جنگل‌های انبوه است و موجوداتی زنده به نام ناوی (Navi) در آن زندگی می‌کنند. این موجودات اگرچه دارای قدی حدود ۳ متر و پوستی درخشان و آبی رنگ هستند، اما شباهت بسیاری به انسان‌ها دارند. البته یک تفاوت بزرگ دیگر بین انسان‌ها و این موجودات وجود دارد و آن این‌که انسان‌ها در هوای موجود در پاندورا نمی‌توانند تنفس کنند.
به همین سبب انسان‌ها دست به شبیه‌سازی می‌زنند و موجودی به نام آواتار را ایجاد می‌کنند که ضمن آن که کاملا شبیه ناوی‌هاست، از طریق فناوری‌های پیشرفته ذهن انسان به آن منتقل می‌شود تا کاملا تحت کنترل باشد.
جیک سالی (سربازی معلول روی ویلچر که هنگام خدمت در تفنگداران دریایی ایالات متحده آمریکا از ناحیه دو پا فلج شده‌است)، ماموریت پیدا می‌کند به شکل آواتار در آید، در سیاره کاوش کند، منابع طبیعی آن را بیابد و اطلاعاتی از موجودات سیاره کسب نماید تا انسان‌ها بتوانند منابع طبیعی سیاره را تصاحب کنند.
اما هنگامی که در سیاره به کاوش می‌پردازد با ناوی‌‌ها برخورد می‌کند و به یکی از آنها علاقه‌مند می‌شود. همین مساله موجب می‌شود او به موجودات این سیاره کمک کند تا جلوی نابودی سیاره و تصاحب آن توسط انسان‌ها را بگیرند و به این ترتیب نبرد بین انسان‌ها و موجودات پاندورا آغاز می‌شود.
در این فیلم، جیمز کامرون با بهره‌گیری از جدیدترین و مدرن‌ترین فناوری‌های روز، جلوه‌های ویژه منحصر به‌فرد و برخورداری از تکنیک و شیوه نمایش سه‌بعدی، تماشاگران بسیاری را به سال‌هایی می‌برد که هنوز آن را ندیده‌اند.

تجربه‌ای جدید در سینما با استفاده از فناوری‌های نوین

برای آن که صحنه‌های فیلم تا حد ممکن واقعی به نظر بیایند، کامرون همانند گذشته که با فیلم‌های خود فناوری‌های جدیدی را به سینما وارد می‌کرد، این بار از سیستم دوربین فیوژن استفاده کرده تا تصاویر را همانند آنچه چشم انسان دریافت می‌کند ثبت کند. او در فیلمبرداری این فیلم، در دنیای مجازی گام برداشته یا حتی پرواز کرده تا بتواند هر صحنه‌ای را که بخواهد ثبت کند و با تصاویر واقعی هنرپیشگان ترکیب نماید و در کل در جریان تصویربرداری این فیلم ۵ گام متفاوت برداشته است.

طراحی و ساخت صحنه: برای تصویربرداری از هر یک از پلان‌ها ۷۲ تا ۹۶ دوربین استفاده شده و سپس رایانه تمام فضای صحنه یعنی دیوارها، سقف و کف صحنه را با ساختار و تصاویر سه‌بعدی جایگزین کرده است. برای این کار یک‌سری از شبکه‌های رشته‌ای به عنوان نشانگر در فضای صحنه قرار داده شد تا براحتی تصاویر سه‌بعدی با فضای پشتی صحنه مورد نظر جایگزین شوند.

گرفتن تصویر از حرکات: هنرپیشه‌ها، اسلحه‌ها و همه آنچه در صحنه وجود داشت با نقاط درخشان نشانه‌گذاری شدند تا شبکه دوربین‌ها فقط این نقاط را تعقیب کنند. یک رایانه فقط حرکات این نقاط را ثبت می کرد و سپس موقعیت‌های ثبت شده را سه‌بعدی کرده و این داده‌ها را روی اسکلت سیمی که در فیلم پس از بازسازی به بدن Navi مبدل می شد انتقال می‌داد.

تصویربرداری سه‌بعدی: کار بعدی کامرون اضافه کردن حجم در غالب گوشت و پوست برای اسکلت سیمی Navi بود. تکنیک‌های سه‌بعدی پیشین از ۲ دوربین استفاده می‌کردند که درست در کنار هم قرار می گرفتند و به این ترتیب حجم در تصاویر ایجاد می‌کردند البته برای این‌که بتوانند این حجم را ایجاد کنند، فقط می‌توانستند در راستای یکدیگر و در یک خط حرکت کنند. این در حالی است که سیستم دوربین‌های فیوژن از ‌۲ لنز کنار هم تشکیل شده و به کمک استفاده از حسگرهای بسیار کوچکی که تصاویر دیجیتال را با کیفیت بسیار بالا دریافت می‌کنند این لنزها می‌توانند حتی از مردمک‌های انسان هم به یکدیگر نزدیک‌تر شوند.
به این ترتیب لنزها در فواصل نزدیک، به یکدیگر نزدیک‌تر می‌شوند. البته این خصوصیت درباره فواصل دور نیز همانند چشم انسان چنان دقیق است که تصاویر را با واقعی‌ترین حالت ممکن ضبط می‌کنند.

پیاده کردن و انطباق تصاویر: بعد از آن‌که رایانه حرکات ضبط شده را در محیط سه‌بعدی پیاده کرد، کامرون از دوربین مجازی استفاده کرده است. این دوربین که صفحه نمایشگر آن در بخش‌های مختلف از دکمه‌ها و شاسی‌هایی همانند دسته‌های کنترل بازی‌های ویدئویی تشکیل شده، به محض حرکت به کمک امواج رادیویی و ردیاب‌های چشمی موقعیت دوربین را به رایانه‌های خارج از صحنه که تصاویر مجازی را ایجاد می‌کنند منتقل کرده است.
این موضوع به کامرون امکان داد تا در میان صحنه‌های مجازی حرکت و صحنه‌های مورد نظرش را ضبط کند. با وجود این دوربین او حتی می‌توانست صحنه‌هایی که به جرثقیل یا هلیکوپتر احتیاج داشتند را هم ضبط کند. سپس صحنه‌های ضبط شده هنرپیشگان به آن اضافه شدند.

آماده کردن تصاویر برای نمایش: تصاویر سه‌بعدی برای آن‌که هرچه واقعی‌تر باشند به صورت متناوب و پشت سرهم از چشم چپ و چشم راست نمایش داده می‌شوند، البته این کار بسیار سریع و با تناوبی حدود ۱۴۴ مرتبه در ثانیه انجام می‌شود. همین سرعت بسیار زیاد باعث می‌شود عینک‌های پولاریزه فقط تصویر مورد نظر برای یکی از چشم‌ها را نمایش دهند.



آنچه جدیدترین فیلم علمی تخیلی سال را دیدنی کرده است

کامرون برای فیلم جدیدش به دوربین‌های پیشرفته HD نیاز داشت که امکان تصویربرداری به صورت دوبعدی و سه‌بعدی را داشته باشند ضمن آن که این تصاویر باید به گونه‌ای به نمایش درمی‌آمدند تا افراد هنگام تماشای یک فیلم طولانی ۳ساعته دچار سردرد نشوند. اجرای همه این ضرورت‌ها باعث شدند تا مجله Wired در مطلب معرفی مراحل ساخت این فیلم از آن به عنوان اختراع دوباره فیلمسازی یاد کند.
به طور کلی در تصاویر سه‌بعدی مغز انسان با دریافت ۲تصویر توسط دو چشم از آنها یک تصویر بعددار و دارای عمق می‌سازد. برای یک فیلم سه‌بعدی دوربینی با ۲ عدسی جانبی لازم است که هر کدام یک صحنه واحد را در زاویه‌هایی که به مقدار بسیار کمی از یکدیگر متفاوتند فیلمبرداری می‌کند.
نمایش این تصاویر سه‌بعدی هم به یک سالن با پروژکتور مناسب و یک سرور که کپی دیجیتالی فیلم روی آن قرار می‌گیرد نیاز دارد و در نهایت عینک‌های Real D برای تکمیل این فرآیند به کار می‌رود.
به کمک این عینک‌ها چشم راست یا چپ به طور متناوب این اطلاعات بصری را دریافت کرده و احساس دیدن عمق به وجود می‌آید. ریتم این عمل ۱۴۴ مرتبه در ثانیه معادل سرعت تجزیه یا تشخیص مغز است. معمولا برای این‌که تمام زوایا در بر گرفته شوند از ۲ صادرکننده مادون قرمز در سالن استفاده می‌شود.
در فناوری Real D نور پلاریزه می‌شود یعنی نور منعکس روی پرده توسط عینک فیلتر شده و بسته به پلاریزاسیون امکان دیدن فقط برای چشم چپ یا چشم راست وجود دارد.
کامرون در جستجوی پیداکردن گزینه‌ای برای تحقق رویاهایش مطلع شد که شرکت سونی چنین دوربینی را ساخته است، اما مشکل در این بود که این دوربین ۲۰۴ کیلوگرم وزن داشت و عملا برای پروژه آواتار قابل استفاده نبود. برای همین در سال‌۲۰۰۰ به ژاپن سفر کرد و با سونی به توافق رسید تا دوربین‌هایی مخصوص این فیلم ساخته شود.
سونی این کار را با تکه‌تکه کردن دوربین به قطعات مختلف و جدا کردن پردازشگرهای بزرگ آن انجام داد به این ترتیب موفق شد تا وزن کلی دوربین را به‌۲۰ کیلوگرم کاهش دهد. به کمک این دوربین کامرون توانست در بخش‌هایی برای طبیعی جلوه داده شدن حرکات موجودات غیرزمینی، حرکت بازیگران واقعی را ضبط و سپس به انیمیشن تبدیل کند.
کامرون همانند گذشته که با فیلم‌های خود فناوری‌های جدیدی را به سینما وارد می‌کرد این بار از سیستم دوربین فیوژن استفاده کرده تا تصاویر را همانند آنچه چشم انسان دریافت می‌کند ثبت کند
در سال ۱۹۹۵ نمایشنامه آواتار را به اتمام رساند. این فیلم چندین سال در دست ساخت بوده و در لس‌آنجلس، نیوزیلند و خلیج مکزیک فیلمبرداری شده‌است.
در مراحل بعدی جلوه‌های ویژه و گرافیک‌های رایانه‌ای فیلم در ۳ قاره و در کشورهایی چون آمریکا، نیوزلند و انگلستان انجام شده و البته در تمام این مدت خود کامرون بر تمام کار کنترل داشته است. به عنوان مثال، تصاویری با حضور یک بازیگر جلوی پرده سبز به کمپانی فریمستور در لندن داده شده و آنها همه چیز از جمله وسایل صحنه و شخصیت‌های دیگر را روی تصاویر گذاشتند.
نکته جالب این است که تمام تصاویر به صورت استریو ضبط شده است؛ یعنی برای هر چشم یک تصویر. سپس با استفاده از نرم‌افزاری به نام اوکولا )ocala(تبدیل تصاویر به صورت سه‌بعدی تکمیل شده است. بیل کالیس، مدیر شرکت سازنده این نرم‌افزار می‌گوید: نوآوری این فیلم در آن است که موجودات غیرزمینی خیلی طبیعی به نظر می‌رسند. به این منظور تصاویر واقعی آواتار برای آن که سه‌بعدی نشان داده شود توسط ۲ دوربین فیلمبرداری شده است؛ یکی از چپ و یکی از راست. با استفاده از اوکولا می‌توان این تصاویر را دستکاری کرد. مثلا اگر ۲ دوربین کاملا با هم، تراز نباشند، تصاویر فیلمبرداری شده، بیننده را دچار سرگیجه و چشمانش را اذیت می‌کند.
وجود همه این ویژگی‌ها در آواتار باعث شده‌اند تا دریچه جدیدی در صنعت سینما گشوده شود. به طوری که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان ومنتقدان صنعت سینما اگر شما هم این فیلم را ببینید، تمام تصوراتتان از جلوه‌های ویژه و فناوری متحول خواهد شد.

بهاره صفوی

جیمز کامرون با بهره‌گیری از جلوه‌های ویژه و برخورداری از تکنیک و شیوه نمایش سه‌بعدی، تماشاگران بسیاری را به سال‌هایی می‌برد که هنوز آن را ندیده‌اند

جیک سالی ماموریت پیدا می‌کند به شکل آواتار در آید و در سیاره کاوش کند

کامرون به کمک دوربین جدیدش توانست حرکات موجودات غیرزمینی و بازیگران واقعی را ضبط و سپس به انیمیشن تبدیل کند

پاندورا، قمری سیاره مانند و سرسبز با جنگل‌های انبوه است و موجوداتی زنده به نام ناوی (Navi) در آن زندگی می‌کنند

یک‌سری از شبکه‌های رشته‌ای به عنوان نشانگر در فضای صحنه قرار داده شد تا براحتی تصاویر سه‌بعدی با فضای پشتی صحنه مورد نظر جایگزین شوند

برای تصویربرداری از هر یک از پلان‌ها ۷۲ تا ۹۶ دوربین استفاده شده و سپس رایانه تمام فضای صحنه را با ساختار و تصاویر سه‌بعدی جایگزین کرده است

جام جم

نقد انیمیشن Planet 51

ارسال شده توسط پویان | تقد فيلم هاي هاليوود | پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸ ۴:۰۲ ب.ظ

Planet 51

نقد انیمیشن Planet 51
داستان فیلم جدید سینمای کودک(سیاره ۵۱)در کره ای متناظر با زمین ولی در جهانی دیگر اتفاق میافتد جایی که محل زندگی انسان نماهای سبز شبیه شرک به خوشی زندگی میکنند و این خوشی با حضور گوگی معمار و پیکت شمشیر سفید و ریچار کوچک که در رادیو نمایش اجرا می کند تکمیل میشود.
مهمترین خبر بین مردم آنجا اول شدن فیلم هیومنیکاس ۳ است آخرین خبر در مورد سریال معروف در مورد انسانهای متهاجم که به جای شام مغز میخورند.

و وقتی که فضانورد آمریکایی چاک بیکر (صدای دواین جانسن)از اتاقک , سفینه خود خارج میشود استراتوس پر سرو صدا و همچنین اسپراچ زاراتوسرا همون موجود کوچیک سبز تغییر میکنه و از تبدیل شدن به زومبی وحشت به وجود میاد.
چاک که ادعا داشت یک سیاره بکر را برای آمریکا به ارمغان میاره الان باید دنبال یه سوراخ موش برای پنهان شده باشه.

الان فقط کافیه که به خونه زنگ بزنه به واحد کنترل ماموریت و به جایی برگرده که متعلق به اونجاست—–البته زادگاه اصلی چاک به طور دقیق مشخص نشده است.

سیاره ۵۱-که شروع به کار یک استادیو انیمیشن به سبک و پایه ایلیو مادرید است- نقصان نسبتا حیاتی نسبت به کنجکاوی در جزئیات ریزی که میتواند این داستان را حیات بخشد را نشان می دهد.در عوض ؛داستان آرام وملایم و خالی از طنز این فیلم روی نوجوان انسان نما لم (جاستین لانگ)تمرکز میکند که فکر میکند آنقدر بزرگ هست که بتواند نقش دختر رویایی (جسیکا بیل)را گرفته به فرار چاک کمک کند.

این بیشتریک فرصت از دست رفته است,پیش فرض داستان به اندازه کافی خوب هست،حتی اگر به مانند فیلم استار ترک که کرک به همراه خدمه اش روی یک سیاره فرود میایند که فرهنگ زندگی موجودات آنجا مدلی از رومی هاو یا امپراتوری شیکاگو می باشد.وبه جای آن که لودگی های فیلم های تخیلی دهه ۱۹۵۰را در جهت های مختلفی مورد پردازش قرار دهد,این فیلم به طنزهای احمقانه ای میپردازد و موضوعات موجود در ترمیناتور و استار ترک را هم از مزه میبرد.

اگر، به قول چاک دهه شصت باید به صحبت در مورد -سیاره ۵۱- اختصاص یابد فقط امیدواریم که یه نفر آهنگی اعتراض آمیز در وصف این فیلم بسازد

نوشته گلن ویپ
از روزنامه نیویورک تایمز
ترجمه:محسن